داستان کوتاه: دستم را بگیر كوچولو!‌


پسرش كه دنیا آمد؛‌ تپل و مپل بود عینهو یك پهلوان.‌.. یك رستم درست و حسابی.‌


از روزی كه دنیا آمد وقتی پدر دستش را نوازش كرد؛ انگشتان كوچولویش را دور


انگشت اشاره پدر گــره كرد. پدر ذوق زده به همه نشان داد:‌  ببینید میشه روش


حساب كرد از حالا دستمو محكم گرفته!‌ مادر بزرگها و پدر بزرگها و خاله و عمه و


عمو و دائی كه برای زایمان زنش؛‌ همه تو بیمارستان جمع شده بودند ذوق زده


بودند و شاد نگاهش می‌كردند.‌ بچه در آغوش زنش بود؛‌ به هم عمیق نگاه كردند و


هر دو بالای سر نوزاد را بوسیدند...!

 

بچه ها كه بزرگ می‌شوند یادمان می‌رود چه عادتهایی دارند؛‌ اما بعضی از عادتهای


آنها باقی می‌ماند؛ همیشه عادت كرده بود انگشت پدر را محكم بگیرد..تازه كه


می‌خواستند راهش بیندازند پدر انگشتان اشاره اش را به سمت او می‌گرفت و او با


دستان كوچك و تپلش انگشتش را می‌گرفت؛‌ بالاخره همینجوری راه افتاد. پدر


می‌گفت:‌ دیدی گفتم میشه روش حساب كرد دستمو محكم می‌گیره..

 

زنش از اداره آمده بود و داشت برای شام آشپزی می‌كرد؛‌ لبخندی زد و به هردو نگاه


كرد. پدر گفت ای جانم!‌ خسته شدم بگذار دراز بكشم؛‌ آهان حالا چاقالو بیا روی


شكمم...و اول یك پایش را خم می‌كرد بعد آن یكی پا را خیلی با احتیاط  صاف دراز


میكرد و می‌نشست و بعد دراز می‌كشید و بچه را میگذاشت روی شكمش و بازی


می‌كردند...

 

:‌ پدر دنبالم میكنی؟‌  هر وقت این درخواست میشد مادر می‌گفت:‌ من آمدم


بگیرمـش... اما اینبار دوباره گفت:‌ پدر!‌ پدر دنبالم می‌كنی؛ تند می‌دوی منو بگیری؟‌

 

پدرو مادر نگاه عمیقی به هم انداختند؛‌ پدر گفت:‌ بدو آمدم بگیرمت!‌

 

پسرك با شوق می‌دوید دور اطاق و پدر در حالی كه به سختی پاها را بلند میكرد؛‌


شروع كرد به تند تند راه رفتن برای دنبال كردنش.  پسرك با نا امیدی برگشت و


گفت:‌ تندتر پدر؛‌ تند تند.‌.


مادر گفت:‌ نه پسرم؛‌ بابات؛‌ بزرگه پاش میخوره به میزو صندلی می‌شكنند.. بگذار


بابا همینجوری دنبالت كنه.

 

پدر گفت:‌ آره پسرم؛‌ مامان ناراحت میشه اگه چیزی بشكنه.!! حالا  تو بیا منو بگیر


كوچولو.


و هر دو نگاه عمیقی به هم انداختند....

 

جلوی دبستان ایستاده بود و منتظر پسرش بود كه جلوی در مدرسه پیدایش بشود؛


بچه ها شیطان و بازیگوش می‌دویدند و از لای در مدرسه كه پدرها را می‌دیدند؛‌ شیر


می‌شدند و مثل گلوله به سمت پدر و مادرهاشان می‌دویدند. پسرش دوید بیرون با


كوله پشتی كوچولوی كلاس اولی ها.‌ دستانش را به سمت پدر باز كرد كه بپرد


بقلش. پدر مثل همیشه یك پایش را خم كرد و با پای صاف و كشیده دیگر كمی‌ خم


شد و او را در آغوش كشید و بالا برد و بقل كرد. پسر گفت:‌ سلام بابا؛‌ منو مثل عمو


می‌چرخونی؟:‌ نه پسرم توی كوچه ایم پات میخوره تو صورت بچه های مدرسه؛‌ بارك


الله  كوچولو حالا بیا پائین دستمو بگیر مثل دو تا مرد با هم راه بریم.‌

 

هفته دفاع مقدس بود؛ توی كلاس داشتند از جنگ و رزمنــده و جانبــاز صحبـت


می‌كردند؛‌ كه خانم معلم بعد از یك مقداری توضیح راجع به جنك و رزمنده ها؛‌


ناگهان  رو  كرد به بچه های كلاس و گفت:‌ جانباز!‌ مثل پدر این پسر گلم كه یك


پاشو از دست داده است؛‌ رفته جبهه جنگیده؛‌ از كشورمون دفاع كرده؛‌ یكی از اعضا


بدنش را از دست داده اما شهید نشده و زنده است؛‌ و مایه افتخار همه ماها. به


افتخار پدر این پسر گلمون یك دست مرتب بزنید..... و همه بچه ها دست زده بودند


و پیش خودشون به اون حسودی كرده بودند كه خوش به حالش.. با خودش فكر


كرد:‌ خانم معلم اشتباه گرفته؛‌ من كه بابام چیزیش نیست...؟ بابا جبهه رفته و


جنگیده اما چیزیش نیست؛ ولی عیبی نداره برام دست زدند؛‌ دیگه نمیشه به خانم


بگم اشتباه كرده آبروش میره جلوی بچه ها....

 

تا شب توی فكر بود؛‌ منتظر بود بابا بیاد تا بهش بگه خانم معلم چه اشتباهی كرده و


یكی از عكسهای جبهه بابا را بگیره ببره برای خانم معلم.‌ پدر آمد و اینبار پسر


كوچولو با دقت بیشتری به پدر نگاه كرد و دید كه پدر وقتی كه خم شد بند


كفشهاشو باز كنه یكی از پاهاشو خم نكرد هیچوقت متوجه این ماجرا نمی‌شد.‌


دوید جلو وبا كنجكاوی گفت: سلام پدر  چرا پاتو خم نكردی...؟

 

پدر گفت: سلام كوچولو سلام قهرمان؛‌ خسته ام پام درد میكنه .‌.... نمی‌تونم راه


بیام؛ بیا منو راه ببر تا تو اطاق؛‌ بیا بیا دستمو بگیر كوچولو. پسرك با شیطنت دست


پدر را گرفت اما ذول زده بود به پای پدر و شروع كرد به تعریف كردن كه:‌ پدر امروز


خانم معلم توی كلاس منو اشتباهی گرفت همه برام دست زدند!‌  مادر داشت


چایی كه ریخته بود می‌آورد  خنده كنان گفت:‌ سلام؛‌ خسته نباشی.‌ و روشو كرد به


پسرش و پرسید:‌ چی رو اشتباه گرفته بود؛ مادرم؟‌

 

پسرك باز هم رو به پدر گفت:‌ شما رو اشتباه گرفته بودند؛‌ خانم معلم می‌گفت


شما شهیـد شدی؛‌ اما هنـوز زنده ای!‌ بعـد برامون دست زدند!‌.... پدر و مادر نگاه


عمیقی به هم انداختند؛‌ پدر كه تازه نشسته بود عرق پیشانی اش را آرام پاك كرد؛‌


از همسرش  برای چایی تشكر  كرد و با دقت به پسرش نگاه كرد؛‌ كمی‌ سكوت كرد


و به هوای مرتب كردن كوسنهای پشت كمرش كمی‌ وقت كشی كرد و بعد گفت:‌ نه


پسرم معلمت ماهارو اشتباه نگرفته.‌

 

زن سینی چائی به بقل نشست!‌ با دقت به پسرش نگاه كرد و گفت:‌ نه مادرم؛‌


شمارو اشتباه نگرفتند ولی شما چون كوچولویی هنوز متوجه منظور خانم معلم


نشدی.

 

پسرك هاج و واج و با عجله؛‌ انگار كه بخواد جلوی اشتباه مادر و پدر را هم بگیرد تا


آنها هم همان اشتباه خانم معلم را نكننــد گفت:‌ نه مامانی؛‌ اون فكر می‌كرد بابا


شهید شده ولی هنوز زنده است.‌ می‌گفت یعنی بابا زخمی‌ شده؛‌ پاش  یك


چیزیش شده.‌

 

پدر گفت:‌ بیا؛‌ بیا بقلم تا برات تعریف كنم یعنی چی؛‌ تو یك قهرمانی؛‌ یك قهرمان


كوچولو و انگشتش را به سمت پسر كوچولو دراز كرد؛‌ پسر روی عادت فورا"  دستش


را دور انگشت پدر مشت كرد و روی پای دراز شده پدر پرید و رفت بالای زانوی پدر


نشست.‌

 

پدر آرام آرام شروع كرد برای او از جبهه و جنگ تعریف كردن؛‌ و پسرك با بی تابی


گفت:‌ می‌دونم پدر؛‌ عكسهاتو هم دیدم؛‌ میدونم آن دوستت كه توی عكسه شهید


شده برام گفتی!‌ ولی اون شهید شده نه شما! من هم همینو میگم عكس دوستتو


با خودت بده ببرم نشون بدم؛‌ بگم اون شهید شـده.‌.   پدر خندید؛‌ عمیق و خشك و..


نمناك؛‌ گفت:‌ نه پدر جان گوش كن شما دیگه از الان یك مرد درست حسابی


می‌شی گوش كن!‌ حاضری؟‌ بگم؟‌ تعریف كنم؟‌ پسرك هم كه منتظر یك داستان


مهیج و دلنشین بود به سرعت گفت:‌ بگید.!

 

پدر باز شروع كرد آرام آرام از جنگ گفتن و اینكه آن روز كه دوستش كشته شده بود.‌


پسرك اصلاح كرد:‌ شهید شده بود..! پدر لبخند زد و گفت بله شهید شد؛ اما از آن


روز یك چیزی برای قهرمان كوچك گفته نشده بود و آن اینكه پدر یكی از پاهایش را


همان جا از دست داده بود و هفت سال بود كه پدر و مادر با دقت تمام این مسئله را


از او پنهان كرده بودند.‌

 

پسرك با چشمان از حدقه در آمده گفت:‌ یعنی شما یك پا ندارید؟ پدر سرش را بالا


گرفت و خیلی محكم و جدی گفت:‌ بلــه!‌  پسر تا حالا پدر را اینقدر جدی ندیده بود؛‌


جدی؛‌ آرام؛‌  و قوی.‌ پسر گفت:‌ ایناهاش؛‌ یكی؛‌ دوتا!‌

 

پدر گفت:‌ یكی از پاها مصنوعیه؛‌ میخواهی نشونت بدم.‌  مادر گفت:‌ مامان جون


خیلی جالبه مثل آدم آهنیت كه پاهاش آهنی و قوی هست. اینقدر خوشت می‌آد.


 

پسرك خودش را از روی پای پدربه پائین  ســر داد و عقب ایستاد و گفت:‌ ببینـــم؟‌

 

پدر به آرامی‌ پاچه شلوار را بالا زد؛‌ برایش سخت بود؛‌ سالها بود با پوشیدن


جورابهای كلفت و بلند مواظب بود كه پسر عزیزش چشمش به پای مصنوعی اش


نیافتد؛ حتی در گرمای تابستان كه دوستانش كه وضعیتی شبیه او داشتند گهگاهی


از زخم شدن پاهایشان گله می‌كردند و پای مصنوعی را در می‌آوردند و با عصا بیرون


می‌آمدند؛ زخم و درد را تحمل كرده بود تا كودك آزرده و غمگین نشود؛ تا به سنی


برسد كه بفهمد؛‌ آنچه را كه بایـد.

 

مادر روی زمین نشست و به پدر كمك كرد؛‌ وقتی پدر همانطور كه دولا شده بود


جورابش را در آورد به فكر فرو رفت؛‌ مادر مثل همیشه به كمك پدر آمد و با آرامش و


احترام شروع به در آوردن جوراب كرد؛‌ هر دو نگاه عمیقی به هم انداختند و جوراب

كه درآمد.‌ پسرك برای اولین بار در زندگیش یك پای مصنوعی دید؛‌ به رنگ پوست


بدن؛‌ براق و صیقلی زیر نور اطاق برق میزد.. صاف بدون هیچ چین و چروكی.‌  مادر و


پدر كمی‌ پاچه شلوار را بالاتر زدند و به او نگاه كردند و مادر گفت:‌ ایناهاش.‌ بیا جلو


ببینش؛‌ بیا مادر  بیا بهش دست بزن.‌

 

پسرك با  احتیاط  جلو رفت؛‌ كمی‌ شك داشت كه دست بزند یا نه؟‌ راستـش دلش


برای پــدر سوختــه بــود؛‌ كه اینجور آرام به او نگاه می‌كرد و پایش را دراز كرده بود.‌


باز به پدر نگاه كرد.

 

پدر چشمكی  زد و با ســر به او اشاره كرد كه بیا جلو.‌ پسرك گفت:‌ از جاش در


می‌آد؟ درش می‌آری؟

 

پدر با لبخند سری تكان داد و به آرامی‌ فشاری به پای مصنوعی آورد؛‌ و مــادر با


احتیـــاط  پای مصنوعی را از پاچه شلوار به سمت بیرون كشید.‌حالا جـای پـای پـدر


در شلوار خـالی بـود.!‌

باز به پدر نگاهی انداخت.‌

 

به پدر گفت:‌ پا مصنوعی واقعیـــه؟‌

 

پـدر و مادر؛‌ از سئوالش جا خوردند؛‌ از تناقضی كه در جمله بود  خنده شان گرفت؛‌


به هم نگاه می‌كردند و می‌خندیدند؛‌ اما پــدر بیشتر از مادر می‌خندید؛‌ از ته دل؛‌ از


ته ته دلش.‌... قاه قاه...

 

پدر گفت:‌ واقعیه.‌ واقعی  واقعی.!

 

داشت نقاشی می‌كشیــد؛‌ با خودش به نتیجه رسیده بود كه معلم بیخودی نگفته


بود برایشان دست بزنند؛‌ پدرش یك شعبده باز واقعی بــود؛‌  هم شهیـد بود؛‌ هم


زنــده!‌  تــازه.‌.توی این سالها پای واقعیش را زیر پای مصنوعی قایــم كــرده بــود!  به


خودش گفت:‌ هیچ پدری مثل پدر من قهرمان نیست؛‌ پدر من قهرمان واقعیه.‌

 

پـدر نشست  هنوز پای مصنوعی كنار دست پسرك بود؛‌ تا دید پدر روی مبل


نشست و از چرت زدنش بیدار شده؛‌ خواست پای مصنوعی را بقل كند ببرد برای


پــدرش.‌.

 

پدرگفت:‌ نه اونو نیارش؛‌  بیا قهرمان؛‌ بیـا  خودت به من كمك كن!‌

 

و انگشتش را دراز كرد:‌  دستمو بگیر كوچولــو.

 

تفاوتهای بین مردان و زنان (طنز)

 

آینده:

یـک زن تــا زمانیکه ازدواج نکرده نگران آینده است. یک مردتا زمانیـکـه ازدواج نـــکرده هــــرگز نگران آینده نخواهد بود.

 

موفقیت:

یــک مرد موفق کسی است که بیشتر از آنچه هـمــسرش خرج میکند درآمد داشته باشد. یک زن موفق کسی است که بتواند چنین مردی را پیدا کند.

 

ازدواج:

یک زن به امید اینکه شوهرش تغییر کند با او ازدواج میکند ولی تغییر نمیکند. یک مــرد به این امید با همسرش ازدواج میکند که تغییر نکند، ولی تغییر میکند.

 

روابط:

اول از همه، یک مرد یک رابطه را یک رابطه بحساب نمی آورد. وقتی رابطه ای تمام میشود، زن شروع به گریه نموده و سفره دلش را برای دوستان دخترش میگشاید و نیز شعری با عنوان "همه مردها نادانند" می سراید. سپس به ادامه زندگیش میپردازد. مرد هنگام جدایی اندکی مشکلاتش بیشتر است. 6 ماه پس از جدایی ساعت 3 نیمه شب یک پنجشنبه، تلفن میزند و میگوید: "فقط میخواستم بدونی که زندگیمو از بین بردی، هیچوت نمی بخشمت، ازت متنفرم، تو یه دیوانه ای، ولی میخوام بدونی باز هم یه فرصتی برامون باقی مونده." نام این کار تماس تلفنی "ازت متنفرم/عاشقتم" است که 99 درصد مردان حداقل یک بار آنرا انجام میدهند. برخی کلاسهای مشاوره ای مخصوص مردان برای رها شدن از این نیاز تشکیل میشود که معمولا تاثیری در بر ندارند.

 

بلوغ:

زنان بسیار سریعتر از مردان بالغ میشوند. اغلب دختران 17 ساله میتوانند مانند یک انسان بالغ رفتار کنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم کودکانه بسر برده و رفتارهای ناپخته دارند. به همین دلیل است که اکثر دوستی های دوران دبیرستان به ندرت سرانجام پیدا میکنند.

 

فیلم کمدی:

فرض کنید چند زن و مرد در اتاقی نشته اند و ناگهان سریال نقطه چین شروع می شود. مردها فورا هیجان زده شده و شروع به خنده و همهمه میکنند، و حتی ممکن است ادای بامشاد را نیز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شکایت منتظر تمام شدنش میشوند.

 

دست خط:

مردها زیاد به دکوراسیون دست خطشان اهمیت نمیدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده میکنند. زنان از قلم های خوشبو و رنگارنگ استفاده کرده و به "ی" ها و "ن" ها قوس زیبایی میدهند. خواندن متنی که توسط یک زن نوشته شده، رنجی شاهانه است. حتی وقتی می خواهد ترکتان کند، در انتهای یادداشت یک شکلک در انتها آن میکشد.

 

حمام:

یک مرد حداکثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواک، خمیر دندان، خمیر اصلاح، خود تراش، یک قالب صابون و یک حوله. در حمام متعلق به یک زن معمولی بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. یک مرد قادر نخواهد بود اغلب این اقلام را شناسایی کند.

 

خواروبار:

یک زن لیستی از جنسهای مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به فروشگاه میرود. یک مرد آنقدر صبر میکند تا محتویات یخچال ته بکشد و سیب زمینی ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را که خوب بنظر برسه می خرد.

 

بیرون رفتن:

وقتی مردی میگوید که برای بیرون رفتن حاظر است، یعنی برای بیرون رفتن حاظر است. وقتی زنی میگوید که برای بیرون رفتن حاظر است، یعنی 4 ساعت بعد وقتی آرایشش تمام شد، آماده خواهد بود.

 

گربه:

زنان عاشق گربه هستند. مردان میگویند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بیرون پرتاب میکنند.

 

آینه:

مردها خودبین و مغرور هستند، آنها خودشان را در آینه چک میکنند. زنان بامزه اند، آنها تصویر خود را در هر سطح صیقلی بازدید میکنند -- آینه، قاشق، پنجره های فروشگاه، برشته کننده ها، سر طاس آقای زلفیان...

 

تلفن:

مردان تلفن را به عنوان یک وسیله ارتباطی برای ارسال پیامهای کوتاه و ضروری به دیگران در نظر میگیرند. یک زن و دوستش می توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسیدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت دیگر با هم شروع به صحبت کنند.

 

آدرس یابی:

وقتی یک زن در حال رانندگی احساس میکند که راه را گم کرده، کنار یک فروشگاه توقف کرده و از کسی که وارد است آدرس صحیح را میپرسد. مردان این را به نشانه ضعف میدانند. آنها هرگز برای پرسیدن آدرس نمی ایستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان میچرخند و چیزهایی شبیه این میگویند: "فکر کنم یه راه بهتر پیدا کردم،" و "میدونم که باید همین نزدیکی باشه، اون مغازه طلا فروشی رو میشناسم."

 

پذیرش اشتباه:

زنان بعضی اوقات قبول میکنند که اشتباه کردند. آخرین مردی که اشتباهش را پذیرفته 25 قرن پیش از دنیا رفته است.

 

فرزند:

یک زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند: قرارهای دکتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزدیک و صمیمی، قرارهای رمانتیک، غذاهای مورد علاقه، اسرار، آرزوها و رویاها. یک مرد بطور سربسته و مبهم فقط میداند برخی افراد کم سن و سال هم در خانه زندگی میکنند.

 

لباس شیک پوشیدن:

یک زن برای رفتن به خرید، آب دادن به گلهای باغچه، بیرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستی لباس شیک می پوشد. یک مرد فقط هنگام رفتن به عروسی و یا مراسم ترحیم لباس رسمی برتن میکند.

 

شستن لباسها:

زنان هر چند روز یک بار لباسهایشان را میشویند. مردها تک تک لباس های موجود در کمد، حتی روپوش و اونیفرم جراحی هشت سال پیش خود را می پوشند و هنگامیکه لباس تمیزی باقی نماند، یک لباس کثیف بر تن نموده و کوه ایجاد شده از لباسهای چرک خود را با آژانس به خشک شویی منتقل میکنند.

 

عروسی:

هنگام یاد کردن از عروسی ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت میکنند، مردان درباره "میهمانی های دوران مجردی."

 

اسباب بازی:

دختران کوچک عاشق عروسک بازی هستند و وقتی به سن 11 یا 12 سالگی میرسند علاقه شان را از دست میدهند. مردان هیچگاه از فکر اسباب بازی رها نمیشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازی هایشان نیز گران قیمت تر و پیچیده تر میشوند. نمونه های از اسباب بازیهای مردان: تلویزیون های مینیاتوری و کوچک، تلفنهای اتومبیل، مخلوط کن و آب میوه گیری، اکولایزرهای گرافیکی، آدم آهنی های کنترلی، گیمهای ویدئویی، هر چیزی که روشن و خاموش شده، سر و صدا کند و حداقل برای کار کردن به شش باتری نیاز داشته باشد.

 

گل و گیاه:

یک زن از شوهرش میخواهد وقتی مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب میدهد. زن پنج روز بعد به خانه ای پر از گلها و گیاهان پژمرده برمیگردد. کسی نمیداند چرا این اتفاق افتاده است.

 

سبیل:

بعضی از مردان مانند هرکول پوآرو با سیبیل خوش تیپ میشوند. هیچ زنی وجود ندارد که با سبیل زیبا بنظر برسد.

 

اسامی مستعار:

اگر سارا، نازنین، عسل و رویا با هم بیرون بروند، همدیگر را سارا، نازنین، عسل و رویا صدا خواهند زند. اگر بابک، سامان، آرش و مهرداد با هم بیرون بروند، همدیگر را گودزیلا، بادام زمینی، تانکر و لاک پشت صدا خواهند زد.

 

پرداخت صورتحساب میز:

وقتی صورتحساب را می آورند، با اینکه کلا 15هزار تومان شده، بابک، سامان، آرش و مهرداد هر کدام 10 هزار تومان روی میز میگذارند. وقتی دختران صورتحساب را دریافت میکنند، ماشین حسابهای جیبی خود را بیرون می آورند.

 

پول:

یک مرد 2000 هزار تومان برای یک جنس 1000 تومانی مورد نیازش می پردازد. یک زن 1000 تومان برای یک جنس 2000 تومانی که نیازی به آن ندارد می پردازد.

 

بگو مگوها:

حرف آخر را در جر و بحث ها زنان میزنند. هر چیزی که یک مرد بعد از آن بگوید، شروع یک بگو مگوی دیگر خواهد بود.

آوا و پسر سرطانی


همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی ؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره ؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم . تنها دخترم آوا به نظر وحشت زده می آمد و اشک در چشمهایش پر شده بود . ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت ، آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود ! گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم : چرا چندتا قاشق گنده نمی خوری ؟ فقط بخاطر بابا عزیزم ! آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت : باشه بابا ، می خورم ، نه فقط چند قاشق ، همشو می خوردم ولی شما باید … آوا مکث کرد !!! بابا ، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم ، هرچی خواستم بهم میدی ؟ دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم ، قول میدم ، بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم ! ناگهان مضطرب شدم و گفتم : آوا ، عزیزم ، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی ! بابا از اینجور پولها نداره ! باشه ؟


آوا گفت : نه بابا ، من هیچ چیز گران قیمتی نمیخوام ! و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو خورد ! در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم ! وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد ؛ انتظار در چشمانش موج میزد . همه ما به او توجه کرده بودیم و آوا گفت ، من میخوام سرمو تیغ بندازم ، همین یکشنبه !!!

تقاضای او همین بود !!!

همسرم جیغ زد و گفت : وحشتناکه ! یک دختربچه سرشو تیغ بندازه ؟ غیرممکنه !!! گفتم : آوا ! عزیزم ، چرا یک چیز دیگه نمی خوای ؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین میشیم . خواهش می کنم ، عزیزم ، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی ؟

سعی کردم از او خواهش کنم ولی آوا گفت : بابا ، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود ؟ آوا اشک می ریخت و میگفت شما به من قول دادی تا هرچی میخوام بهم بدی ، حالا می خوای بزنی زیر قولت ؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم و گفتم : مرده و قولش !!! مادر و همسرم با هم فریاد زدن که : مگر دیوانه شدی ؟ آوا ، آرزوی تو برآورده میشه !!!
صبح روز دوشنبه آوا رو با سر تراشیده شده و صورتی گرد به مدرسه بردم ! دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشایی بود . آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد و من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم .

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت : آوا ، صبر کن تا منم بیام !!! چیزی که باعث حیرت من شد ، دیدن سر بدون موی آن پسر بود ، با خودم فکر کردم ، پس موضوع اینه !!! خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت : دختر شما ، آوا ، واقعا فوق العاده ست و در ادامه گفت : پسری که داره با دختر شما میره ، پسر منه ! اون سرطان خون داره !!! زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه و ادامه داد : در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد و بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده ! نمی خواست به مدرسه برگرده ، آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن . آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده !!! اما ، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه !!!!!

آقا ! شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین !

سر جام خشک شده بودم و شروع کردم به گریه کردن !!!

تفاوتهای بین مردان و زنان (طنز)


آینده:


یـک زن تــا زمانیکه ازدواج نکرده نگران آینده است. یک مردتا زمانیـکـه ازدواج نـــکرده


هــــرگز نگران آینده نخواهد بود.


 

موفقیت:


یــک مرد موفق کسی است که بیشتر از آنچه هـمــسرش خرج میکند درآمد داشته


باشد. یک زن موفق کسی است که بتواند چنین مردی را پیدا کند.


 

ازدواج:


یک زن به امید اینکه شوهرش تغییر کند با او ازدواج میکند ولی تغییر نمیکند. یک


مــرد به این امید با همسرش ازدواج میکند که تغییر نکند، ولی تغییر میکند.


 

روابط:


اول از همه، یک مرد یک رابطه را یک رابطه بحساب نمی آورد. وقتی رابطه ای تمام


میشود، زن شروع به گریه نموده و سفره دلش را برای دوستان دخترش میگشاید و


نیز شعری با عنوان "همه مردها نادانند" می سراید. سپس به ادامه زندگیش


میپردازد. مرد هنگام جدایی اندکی مشکلاتش بیشتر است. 6 ماه پس از جدایی


ساعت 3 نیمه شب یک پنجشنبه، تلفن میزند و میگوید: "فقط میخواستم بدونی که


زندگیمو از بین بردی، هیچوت نمی بخشمت، ازت متنفرم، تو یه دیوانه ای، ولی


میخوام بدونی باز هم یه فرصتی برامون باقی مونده." نام این کار تماس تلفنی "ازت


متنفرم/عاشقتم" است که 99 درصد مردان حداقل یک بار آنرا انجام میدهند. برخی


کلاسهای مشاوره ای مخصوص مردان برای رها شدن از این نیاز تشکیل میشود که


معمولا تاثیری در بر ندارند.


 

بلوغ:


زنان بسیار سریعتر از مردان بالغ میشوند. اغلب دختران 17 ساله میتوانند مانند یک


انسان بالغ رفتار کنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم کودکانه بسر برده و


رفتارهای ناپخته دارند. به همین دلیل است که اکثر دوستی های دوران دبیرستان


به ندرت سرانجام پیدا میکنند.


 

فیلم کمدی:


فرض کنید چند زن و مرد در اتاقی نشته اند و ناگهان سریال نقطه چین شروع می


شود. مردها فورا هیجان زده شده و شروع به خنده و همهمه میکنند، و حتی ممکن


است ادای بامشاد را نیز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شکایت


منتظر تمام شدنش میشوند.


 

دست خط:


مردها زیاد به دکوراسیون دست خطشان اهمیت نمیدهند. آنها از روش "خرچنگ


غورباقه" استفاده میکنند. زنان از قلم های خوشبو و رنگارنگ استفاده کرده و به


"ی" ها و "ن" ها قوس زیبایی میدهند. خواندن متنی که توسط یک زن نوشته شده،


رنجی شاهانه است. حتی وقتی می خواهد ترکتان کند، در انتهای یادداشت یک


شکلک در انتها آن میکشد.


 

حمام:


یک مرد حداکثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواک، خمیر دندان، خمیر اصلاح،


خود تراش، یک قالب صابون و یک حوله. در حمام متعلق به یک زن معمولی بطور


متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. یک مرد قادر نخواهد بود اغلب این اقلام را


شناسایی کند.


 

خواروبار:


یک زن لیستی از جنسهای مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به فروشگاه


میرود. یک مرد آنقدر صبر میکند تا محتویات یخچال ته بکشد و سیب زمینی ها جوانه


بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را که خوب بنظر برسه می خرد.


 

بیرون رفتن:


وقتی مردی میگوید که برای بیرون رفتن حاظر است، یعنی برای بیرون رفتن حاظر


است. وقتی زنی میگوید که برای بیرون رفتن حاظر است، یعنی 4 ساعت بعد وقتی


آرایشش تمام شد، آماده خواهد بود.


 

گربه:


زنان عاشق گربه هستند. مردان میگویند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با


لگد آنها را به بیرون پرتاب میکنند.


 

آینه:


مردها خودبین و مغرور هستند، آنها خودشان را در آینه چک میکنند. زنان بامزه اند،


آنها تصویر خود را در هر سطح صیقلی بازدید میکنند -- آینه، قاشق، پنجره های


فروشگاه، برشته کننده ها، سر طاس آقای زلفیان...


 

تلفن:


مردان تلفن را به عنوان یک وسیله ارتباطی برای ارسال پیامهای کوتاه و ضروری به


دیگران در نظر میگیرند. یک زن و دوستش می توانند به مدت دو هفته با هم باشند و


بعد از جدا شدن و رسیدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت دیگر با


هم شروع به صحبت کنند.


 

آدرس یابی:


وقتی یک زن در حال رانندگی احساس میکند که راه را گم کرده، کنار یک فروشگاه


توقف کرده و از کسی که وارد است آدرس صحیح را میپرسد. مردان این را به نشانه


ضعف میدانند. آنها هرگز برای پرسیدن آدرس نمی ایستند و به مدت دو ساعت به


دور خودشان میچرخند و چیزهایی شبیه این میگویند: "فکر کنم یه راه بهتر پیدا


کردم،" و "میدونم که باید همین نزدیکی باشه، اون مغازه طلا فروشی رو


میشناسم."


 

پذیرش اشتباه:


زنان بعضی اوقات قبول میکنند که اشتباه کردند. آخرین مردی که اشتباهش را


پذیرفته 25 قرن پیش از دنیا رفته است.


 

فرزند:


یک زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند: قرارهای دکتر، مسابقات فوتبال،


دوستان نزدیک و صمیمی، قرارهای رمانتیک، غذاهای مورد علاقه، اسرار، آرزوها و


رویاها. یک مرد بطور سربسته و مبهم فقط میداند برخی افراد کم سن و سال هم در


خانه زندگی میکنند.


 

لباس شیک پوشیدن:


یک زن برای رفتن به خرید، آب دادن به گلهای باغچه، بیرون گذاشتن سطل زباله و


گرفتن بسته پستی لباس شیک می پوشد. یک مرد فقط هنگام رفتن به عروسی و


یا مراسم ترحیم لباس رسمی برتن میکند.


 

شستن لباسها:


زنان هر چند روز یک بار لباسهایشان را میشویند. مردها تک تک لباس های موجود


در کمد، حتی روپوش و اونیفرم جراحی هشت سال پیش خود را می پوشند و


هنگامیکه لباس تمیزی باقی نماند، یک لباس کثیف بر تن نموده و کوه ایجاد شده از


لباسهای چرک خود را با آژانس به خشک شویی منتقل میکنند.


 

عروسی:


هنگام یاد کردن از عروسی ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت میکنند، مردان


درباره "میهمانی های دوران مجردی."


 

اسباب بازی:


دختران کوچک عاشق عروسک بازی هستند و وقتی به سن 11 یا 12 سالگی


میرسند علاقه شان را از دست میدهند. مردان هیچگاه از فکر اسباب بازی رها


نمیشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازی هایشان نیز گران قیمت تر و پیچیده تر


میشوند. نمونه های از اسباب بازیهای مردان: تلویزیون های مینیاتوری و کوچک،


تلفنهای اتومبیل، مخلوط کن و آب میوه گیری، اکولایزرهای گرافیکی، آدم آهنی های


کنترلی، گیمهای ویدئویی، هر چیزی که روشن و خاموش شده، سر و صدا کند و


حداقل برای کار کردن به شش باتری نیاز داشته باشد.


 

گل و گیاه:


یک زن از شوهرش میخواهد وقتی مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب


میدهد. زن پنج روز بعد به خانه ای پر از گلها و گیاهان پژمرده برمیگردد. کسی


نمیداند چرا این اتفاق افتاده است.


 

سبیل:


بعضی از مردان مانند هرکول پوآرو با سیبیل خوش تیپ میشوند. هیچ زنی وجود


ندارد که با سبیل زیبا بنظر برسد.


 

اسامی مستعار:


اگر سارا، نازنین، عسل و رویا با هم بیرون بروند، همدیگر را سارا، نازنین، عسل و


رویا صدا خواهند زند. اگر بابک، سامان، آرش و مهرداد با هم بیرون بروند، همدیگر را


گودزیلا، بادام زمینی، تانکر و لاک پشت صدا خواهند زد.


 

پرداخت صورتحساب میز:


وقتی صورتحساب را می آورند، با اینکه کلا 15هزار تومان شده، بابک، سامان، آرش


و مهرداد هر کدام 10 هزار تومان روی میز میگذارند. وقتی دختران صورتحساب را


دریافت میکنند، ماشین حسابهای جیبی خود را بیرون می آورند.


 

پول:


یک مرد 2000 هزار تومان برای یک جنس 1000 تومانی مورد نیازش می پردازد. یک


زن 1000 تومان برای یک جنس 2000 تومانی که نیازی به آن ندارد می پردازد.


 

بگو مگوها:


حرف آخر را در جر و بحث ها زنان میزنند. هر چیزی که یک مرد بعد از آن بگوید،


شروع یک بگو مگوی دیگر خواهد بود.



فقط برای خودم هستم مـــن ؛


خودِ خودمـــــــــ ـ ـ ـ


نه زیبایم و نه عروسکی و نه محتــــــاج نگاهی


برای تو که صورتــ ـــهای رنگ شده را می پرستـــی


نه سیرتــــــ آدمها را


هیـــــچ ندارمــــــ


راهت را بگیر و برو


حوالی من توقفـــ ممنـــــــــوع استـــ....



راز و نیاز با خدا...     


                         

نامت چه بود؟؟؟

   آدم...

                                    

                                  فرزند؟؟؟ 

                   من را نه مادري نه پدري بنويس اولين يتيم خلقت...

                                           

                                                             محل تولد؟؟؟

                                                                             بهشت پاك...

               اينك  محل سكونت؟؟؟

                                         زمين حاك...

                                                                           آن چيست بر گردن نهاده اي؟؟؟

                                                                                امانت است...

    قدت؟؟؟

                  روزي چنان بلند كه همسايه خدا اينك به قدر سايه بختم به روي خاك...

  

                                         اعضا خانواده؟؟؟

                                                              حواي خوب و پاك.

                                                                       قابيل خشمناك.

                                                                           هابيل زير خاك...

 

                                                                             روز تولدت؟؟؟

                                                                       روز جمعه به گمانم روز عشق...

   رنگت؟؟؟

                    اينك فقط سياه ز شرم چنان گناه

  چشمت؟؟؟

                               رنگي به رنگ بارش باران كه ببارد ز آسمان...

                         

                                           وزنت؟؟؟

                                               نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست

                                                        نه آنچنان سنگين كه نشينم بر اين حاك...

 

                                                                  جنست؟؟؟

                                                                              نيمي مرا ز خاك

                                                                                      نيمي ديگر خدا...

        شغلت؟؟؟

                      در كار كشت اميدم...

                                               شاكي تو؟؟؟

                                                                        خدا...

                                                                                    نام وكيل؟؟؟

                                                                                                          آن هم خدا...

                   جرمت؟؟؟

                                 يك سيب از درخت وسوسه...

                                                                       تنها همين؟؟؟

                                                                                             همين!!!

       حكمت؟؟؟

                        تبعيد در زمين...

                                                           همدست در گناه؟؟؟

                                                                                         حواي آشنا...

         ترسيده اي؟؟؟

                                     كمي...

                                                 ز چه؟؟؟

                                                                    كه شوم اسير خاك...     

آيا كسي به ملاقاتت آمده؟؟؟

                                               بلي...

                                                                                     كه؟؟؟

                                                                                                 گاهي فقط خدا...

                               داري گلايه اي؟؟؟

                                                      ديگر گلايه نه؟؟ولي.....

ولي چه؟؟؟

               حكمي چنان آن هم يك گناه...

                                                                   دلتنگ گشته اي؟؟؟

                                                                                                     زياد...

                                               براي كه؟؟؟

                                                                   تنها خدا...

آورده اي سند؟؟؟

                                  بلي...

                                                                              چه؟؟؟

                                                                                            دو قطره اشك...

                        داري تو ضامني؟؟؟

                                                           بلي...

                                                                                  چه كسي؟؟؟

                                                                                                    تنها كسم خدا.....

                         در آخرين دفاع؟؟؟

                                   مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا...